زندگی خلاصه ایست از ؛
ناخواسته به دنیا آمدن
ناگهان بزرگ شدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرتِ
آنچه دل میخواهد و
منطق نمی پذیرد،
مُردن
برچسب: زندگی,
نویسنده: پندار محمدی
یک نفر باید هوایمان را داشته باشد
هوای دردهای بی هوا را
هوای بغض های ناگهانی را
یک نفر باید کنارمان باشد
تا در لحظه ی هجوم اشک،
سد بزند به آبراهه ی پلک هایمان
تا کسی نفهمد دردمان را
تا کسی نبیند اشکمان را
یک نفر باید کنارمان باشد..
بعضی وقتها آدم ها حس مُردَنِشان گل میکند!
آدمیزاد است دیگر؛خسته میشود!
مثلِ خود من!
گاهی اوقات دوست دارم به حد نیاز بمیرم!
بعد بیدار شوم،خاک هایم را بتکانم،
اگر حالم خوب نشده بود باز دوباره بمیرم!
کاش مرگ و میر ادم ها دست خودشان بود...
کاش...
1⃣ یکم: لنز دوربیننمی شناختمت؛ اما به خیالم تا آخر عمر، هر بار که این عبارت «سرت را بالا بگیر» را بشنوم یاد تو بیفتم.شاید هم حالا حالاها، هیچ جا و در هیچ جمعی، روی آن را نداشته باشم که سرم را بالا بگیرم.اصلا آن طور که تو در لنز دوربین نگاه می کردی، یعنی هنوز هم نگاه می کنی، دیگر نمی شود با هیچ دوربینی مواجه شد؛ حتی دوربین سلفی موبایل.بعد از تو همه سلفی ها، سلفی حقارت خواهند بود.وقتی دارم با رفقا و بستگان می خندم و به دوربین نگاه می کنم، یاد تو خواهم افتاد.یاد آن داعشی زشت منظر که پشتت ایستاده است.یاد آن چهره زیبای تو که اصلا اثری از غم یا شکست در آن نیست.خنده ام تلخ خواهد شد.
2⃣ دوم:
برچسب: شهادت,
نویسنده: پندار محمدی
برچسب: حسادت,
نویسنده: پندار محمدی